آرامش در میان مردگان
چند روز اوضاع خونه آروم نیست . انگار همه دلشون گرفته. دیگه نمیتونم این جو سنگین و تحمل کنم ... لباسم وتنم میکنم و بدون اینکه به مقصد فکر کنم ، میزنم بیرون .
_ یادت نره برام جدول بخری ... ( این تنها حرفیه که مامان میزنه )
برای اولین بار هندزفری رو میچپونم توی گوشم ، حوصله شنیدن صدای آدما رو ندارم ...
مثل همیشه آروم و بیصدا از کنارشون رد میشم ... احساس میکنم پاهام در کنترلم نیست ، انگار دارم با ریتم آهنگ راه میرم ...
به چهره مردم شهرم نگاه میکنم ... این روزا چهره شاد کمتر می بینی. همه در حال دویدنن ، نمی دونم میخوان به چی برسن ، اما دارن می دوان. شاید هم ناخواسته ...
داروخونه ها شلوغ ، آدمها عبوس و بی حوصله ان . توی شهر به این کوچیکی که نه خبری از دود هست و نه ترافیک ، همیشه بارونه و همه جا سرسبز اوضاع اینطوریه ، چه برسه به شهرهای بزرگ و پرجمعیت...
چند تا دختر نوجوون از کنارم رد میشن ، صدای خندشون به گوشم میرسه ، ناخودآگاه لبخند میزنم ... شاید هم ازاین میخندم که استدلالهای چند دقیقه قبلم اشتباه بوده !
چقدر یکیشون شبیه چند سال قبل منه ...!
امروز 5شنبه ست، خیلی وقته سری به قبرستون شهرم نزدم ... دلم براش تنگ شده !!
توی این فکرم که کجا برم ... پیرمردی رو رد میدم ، چشم به دوتاجوون میفته که به طرز وحشیانه ای یقه همدیگرو چسبیدن ...
وااای دعوا ...................................
همیشه از دعوای مردها وحشت دارم ، اینجور مواقع مغزشون از کار میفته ! سریع خودم و ازشون دور میکنم. صدای فحش بلندتر میشه و نزدیکتر ... دستم و میبرم طرف موبایل و تا جایی که راه داره صدا رو زیاد میکنم ... به آدمها نگاه میکنم ، انگار دارن فیلم می بینن ! با هیجان نگاه میکنن ، بعضی هم لبخند میزنن ... منتظرن ببینن بالاخره اولین چاقو از جیب کی در میاد و توی شکم کی فرو میره تا وقتی رفتن خونه یه ماجرا برای تعریف کردن داشته باشن ...
امان از این مردم .............. .
آره ، بهترین جا بودن کنار مرده هاست !
از گل فروشی دم در یه شاخه گل میخرم و یه بسته شمع ... با وجود شلوغی که داره ، اما چقدر اینجا آرومه ...
وقتی کنار قبر شیوا میشینم دلم میلرزه ......
طبق عادت براش فاتحه میخونم ، اما دلیل این فاتحه رو هیچوقت نفهمیدم.
اینجا میشه بی دلیل هم گریه کرد ، اشکام از هم سبقت میگیرن . نمیخوام گریه کنم .... نمیخوام.
_ شیوا کاش بود... کاش بودی .... دلم برات تنگ شده .... کاش مریض نبودی .... کاش ...................
ایکاش های آدمی هیچوقت تمومی نداره .... هیچوقت.
مرد سیاه پوشی میشینه کنارم . اجازه میگیره تا قرآن بخونه . حوصلش وندارم ، انگار اینجاهم نمیشه تنها بود...
نمیدونه اجازه میدم یا نه اما میخونه ...
بلند میشه بره ، باخودم فکر میکنم باید بهش پول بدم ؟ طرف خشن مغزم میگه : به من چه ، مگه من گفتم بخون؟!
احتمالا دلیل توقف طولانیش به همین معنی بوده . به روی خودم نمیارم تا دور بشه ...
ته گریه هام و به زور میخورم ، صدای اذان میاد ... بهتر برگردم تا مامان نگران نشه...
صدای آهنگ میپیچه توی مغزم ... یه پیراشکی میخرم و تا خونه گازش میزنم .......................... .