سرمایه ماورایی هركس به اندازه حرفهایی ست كه برای نگفتن دارد...!

صفحه ی نخست
مدیر وبلاگ: سحر
پست الکترونیک
تماس با ما
آرشیو مطالب وبلاگ
آدرس لینک فید atom
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

امکانات جانبی
theme-designer.com
سرمایه ماورایی !!
خنده رسوا می نماید پسته بی مغز را ... گر نداری مایه از لاف سخن خاموش باش .
.5 شنبه
نویسنده : سحر در تاریخ : دوشنبه 1 اسفند 1390 و 07:52 ب.ظ | +

 

آرامش در میان مردگان

 

 چند روز اوضاع خونه آروم نیست . انگار همه دلشون گرفته. دیگه نمیتونم این جو سنگین و تحمل کنم ... لباسم وتنم میکنم و بدون اینکه به مقصد فکر کنم ، میزنم بیرون .

 _ یادت نره برام جدول بخری ... ( این تنها حرفیه که مامان میزنه )

 برای اولین بار هندزفری رو میچپونم توی گوشم ، حوصله شنیدن صدای آدما رو ندارم ...

 مثل همیشه آروم و بیصدا از کنارشون رد میشم ... احساس میکنم پاهام در کنترلم نیست ، انگار دارم با ریتم آهنگ راه میرم ...

به چهره مردم شهرم نگاه میکنم ... این روزا چهره شاد کمتر می بینی. همه در حال دویدنن ، نمی دونم میخوان به چی برسن ، اما دارن می دوان. شاید هم ناخواسته ...

داروخونه ها شلوغ ، آدمها عبوس و  بی حوصله ان . توی شهر به این کوچیکی که نه خبری از دود هست و نه ترافیک ، همیشه بارونه و همه جا سرسبز اوضاع اینطوریه ، چه برسه به شهرهای بزرگ و پرجمعیت...

چند تا دختر نوجوون از کنارم رد میشن ، صدای خندشون به گوشم میرسه ، ناخودآگاه لبخند میزنم ... شاید هم ازاین میخندم که استدلالهای چند دقیقه قبلم اشتباه بوده !

چقدر یکیشون شبیه چند سال قبل منه ...!

امروز 5شنبه ست، خیلی وقته سری به قبرستون شهرم نزدم ... دلم براش تنگ شده !!

توی این فکرم که کجا برم ... پیرمردی رو رد میدم ، چشم به دوتاجوون میفته که به طرز وحشیانه ای یقه همدیگرو چسبیدن ...

وااای دعوا ...................................

همیشه از دعوای مردها وحشت دارم ، اینجور مواقع مغزشون از کار میفته ! سریع خودم و ازشون دور میکنم. صدای فحش بلندتر میشه و نزدیکتر ... دستم و میبرم طرف موبایل و تا جایی که راه داره صدا رو زیاد میکنم ... به آدمها نگاه میکنم ، انگار دارن فیلم می بینن ! با هیجان نگاه میکنن ، بعضی هم لبخند میزنن ... منتظرن ببینن بالاخره اولین چاقو از جیب کی در میاد و توی شکم کی فرو میره تا وقتی رفتن خونه یه ماجرا برای تعریف کردن داشته باشن ...

امان از این مردم .............. .

آره ، بهترین جا بودن کنار مرده هاست !

از گل فروشی دم در یه شاخه گل میخرم و یه بسته شمع ... با وجود شلوغی که داره ، اما چقدر اینجا آرومه ...

وقتی کنار قبر شیوا میشینم دلم میلرزه ......

طبق عادت براش فاتحه میخونم ، اما دلیل این فاتحه رو هیچوقت نفهمیدم.

اینجا میشه بی دلیل هم گریه کرد ، اشکام از هم سبقت میگیرن . نمیخوام گریه کنم .... نمیخوام.

_ شیوا کاش بود... کاش بودی .... دلم برات تنگ شده .... کاش مریض نبودی .... کاش ...................

ایکاش های آدمی هیچوقت تمومی نداره .... هیچوقت.

مرد سیاه پوشی میشینه کنارم . اجازه میگیره تا قرآن بخونه . حوصلش وندارم ، انگار اینجاهم نمیشه تنها بود...

نمیدونه اجازه میدم یا نه اما میخونه ...

بلند میشه بره ، باخودم فکر میکنم باید بهش پول بدم ؟ طرف خشن مغزم میگه : به من چه ، مگه من گفتم بخون؟!

احتمالا دلیل توقف طولانیش به همین معنی بوده .   به روی خودم نمیارم تا دور بشه ...

ته گریه هام و به زور میخورم ، صدای اذان میاد ... بهتر برگردم تا مامان نگران نشه...

صدای آهنگ میپیچه توی مغزم ... یه پیراشکی میخرم و تا خونه گازش میزنم .......................... .

 






.مریم
نویسنده : سحر در تاریخ : یکشنبه 23 بهمن 1390 و 12:13 ق.ظ | +

بالاخره بعد از تنبلی های زیاد تصمیم می گیرم یه دستی به کمدم بکشم و خرت وپرت هام و سروسامون بدم. هر دفعه که تمیزش میکنم نصف وسایلش رو دور میریزم!

دستم و فرومیکنم توی کشو و دنبال چیزای به دردنخور میگردم . یه چیزی جلوی چشمم خودنمایی میکنه. چیزی که مدتهاست فراموش شده.

یه قرآن کوچیک .....

دوم دبیرستان بودم که مریم من وکشید پشت خونه مدرسه (کنار آبخوری) ،یه قرآن کوچیک گذاشت کف دستم و بهم گفت براش دعا کنم ... هر 5شنبه بهش سربزنم. گفت از زندگی خسته شده ... کسی دوستش نداره ... هیچکس نمی خواد اون باشه ... گفت تنهاست ... اما این بی انصافی بود ، من همیشه کنارش بودم !

هیچوقت نخواست از زندگیش برام حرف بزنه ... هیچوقت .

یه قرص (که اصلا نفهمیدم چی بود) خورد و ازم خداحافظی کرد !

انقدر هل شده بودم که حتی نتونستم قرص و از دستش بگیرم . حتی معنی این کار روهم نمی فهمیدم ... فقط گریه میکردم و التماس ... اما مریم انگار من و نمیدید .

وقتی داشتم ازش جدا میشدم که برم سر کلاسم به چشماش نگاه کردم و گفتم :

ازت متنفرم ..... ( بعدها فهمیدم راست میگفتم !)

اون چشمها رو هنوز یادمه .

 

دلم طاقت نیاورد ، ازکلاس زدم بیرون . وقتی دیدم توی نمازخونه بی جون خوابیده تمام دنیا جلوی چشمم سیاه شد. مریم نمیخواست کسی بفهمه، اما تنها کاری که به ذهنم رسید خبر دادن به مدیر مدرسه بود....

توی بیمارستان کنارش بودم ... وقتی معدش وشست و شو دادن کنارش بودم ... وقتی پدرش ازم تشکر کرد کنارش بودم ... وقتی چشماش  و باز کرد هم کنارش بودم ...

فکر نبودن مریم دیوانه کننده بود ... فکر اینکه شاهد خودکشی کسی باشی ...

الآن 2 سال که مریم و ندیدم ... کسی که بخاطرش خودم و به هر آب و آتیشی زدم ... کسی که دوستیش جز دردسر برای من هیچی نداشت ... کسی که 2 بار باهاش تا پای مرگ رفتم و برگشتم ...

وامروز با دیدن این قرآن و یادآوری خاطراتش  می فهمم هیچوقت قدر دوستی من و ندونست ...

شاید از این رهایی خوشحالم ...

سحر نوشت :

واقعا نمی فهمم چرا یه دختر 16 ساله باید از زندگیش خسته بشه؟ مریم چی از زندگیش میخواست که نمی تونست به دستش بیاره؟ چطور جرأت این کار رو پیدا کرد؟

 






.دوستی یعنی هرگز نپرسیدن بعضی سوالات !
نویسنده : سحر در تاریخ : یکشنبه 16 بهمن 1390 و 01:38 ب.ظ | +

بسیاری از پدر و مادرها گله می كنند كه بین آنها و فرزندانشان فاصله فكر زیادی وجود دارد و شرایط به گونه ای است كه انگار آنها هرگز نمی توانند یكدیگر را درك كنند. خیلی ها علت این تفاوت دیدگاهی را طبیعت سركش جوانی می دانند. اما مشكل خیلی عمیق تر ازاین حرفهاست ، چرا كه همین جوانی كه به ظاهر نمی تواند باوالدین میانسال خود ارتباط موثر برقرار كند به راحتی سفره دل خود را برای یك فرد مسن تر مثل مادربزرگ یا خاله و حتی یك غریبه می گشاید و آن قدر صمیمی می شود كه گاهی والدین حسرت آن را می خورند. اگر كمی دقیق تر به زندگی آدم های اطراف خود توجه كنیم می بینیم دلیل تفاوت دیدگاهی و فاصله فكری بین نسل ها وانسان ها اصلا تفاوت سن نیست، بلكه در نوع سوالاتی است كه بین آنها ردوبدل می شود.

برای مثال خود شما به عنوان یك شخص معمولی بهترین شاهد این مدعا هستید. حتما شما هم در زندگی خود نكاتی ناخوشایند و آزاردهنده دارید كه دوست ندارید به آنها فكر كنید و یا راجع به آنها چیزی بگویید. حال اگر كسی از راه برسد و دایم درمورد آن موضوعات سوال بپرسد، چه واكنشی نشان می دهید؟ طبیعی است كه سعی می كنید از او فاصله بگیرید ویا سكوت كرده و اجازه خودمانی شدن و طرح سوالات جدید را به او نمی دهید. جالب اینجاست كه این فقط شما نیستید كه این گونه رفتار می كنید، همه انسان ها ناخودآگاه چنین واكنشی نشان می دهند.

به دوستان صمیمی خود توجه كنید. آنها هیچوقت سوالاتی راكه باعث آزارتان می شوند، نمی پرسند. اگر زخمی برصورت شماست ، یك دوست واقعی هرگز درمورد آن زخم سوال نمی كند. چنان رفتار می كند كه انگار اصلا آن را نمی بیند.بعد از مدتی واقعا هم نمی بیند و شماخودتان هم وقتی با اوهستید یادتان میرود. در واقع علت صمیمی شدن رابطه این است كه هیچ وقت سوالاتی كه موجب نگرانی یا آزردگی طرف مقابل می شود اجازه مطرح شدن پیدا نمی كنند.

برای اینكه مردم به ما احترام  بگذارند و به راحتی با ما ارتباط برقرار كنند باید یاد بگیریم در مورد مسایل شخصی آنها خیلی كم سوال كنیم. اگر می بینید خانواده هایی غریبه با فرهنگ هایی بسیار متفاوت وگاهی متضاد به راحتی دور هم جمع می شوند شك نكنید كه آنها همگی "هنر نپرسیدن سوالات ناپرسیدنی" را بلد هستند.

اگر در جستجوی دوستی های ماندگار هستید یاد بگیرید كه بعضی از سوالات را هرگز نپرسید!

 

" سهیلا ثقفی "






.فرشته نجات
نویسنده : سحر در تاریخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 و 12:06 ق.ظ | +

دکمه اسپیکرو تا ته میپیچونم ، انگار دلم میخواد همه این آهنگ و گوش کنن ... حتی گنجشکای روی درخت انجیر توی حیاط یا کلاغ مهربون کوچه ما که من عاشق سیاهی و صداشم ...

یکی از عادتهای منه ... دوست دارم بقیه در لذتهای من شریک باشن ... شاید هم یک نوع خودخواهی ...!

" وقتی رسیدی که شکسته بودم ، از همه آدما خسته بودم

وقتی رسیدی که نبود امیدی ، اما تو مثل معجزه رسیدی "

دارم فکر میکنم تابحال فرشته نجات داشتم؟!

یه فرشته که همیشه وهمه جا ناجی من باشه ... یه فرشته که دستم وبگیره وبلندم کنه

 

" تو از یه جای خیلی دور اومدی ، قفل و شکستی مث نور اومدی

توهمونی که آرزوی من بود، همیشه هر جاروبروی من بود "

نه ... فرشته نجات نداشتم ... یکی که ازتنهایی، از کنج خلوت سیاهی دلم نجاتم بده ...

اما فرشته داشتم ... فرشته های مهربون ... فرشته هایی که توی دوره های مختلف زندگی کنارم بودن و چیزهای زیادی یادم دادن ... اما چرا دیگه نمی بینمشون؟! چرا دیگه هیچ فرشته ای سراغم نمیاد؟!

...

 

_ راستی شما توی زندگیتون " فرشته نجات " داشتید یا خودتون تابحال " فرشته نجات " کسی بودید ؟

دوست دارم اگه بوده ، برام تعریف کنید .







( تعداد کل صفحات: 17 ) [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

.

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب